تبليغاتX
آشیان سیمرغ
 سحر

 

 

سحر

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

 

و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

 

بي خود از شعشعة پرتو ذاتم كردند

 

باده از جام تجلي صفاتم دادند

 

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

 

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

 

بعد از اين روي و آينة وصف جمال

 

كه در آنجا خبر از جلوة ذاتم دادند

 

حافظ

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط A در چهارشنبه پنجم مهر 1385  |
 ...

 

 

فقط او...

 

بزرگترين درد من، جسماني نيست

 

                         چيزي شگفت را در درونم دارم .

 

چيزي كه هماره از آن آگاه بوده

 

و نتوانستم بيرون كشم .

 

يك خود خاموش بزرگ تر

 

كه نشسته و فرد كوچكتر را در درونم مي نگرد

 

كه هر كاري انجام مي دهد !

 

مي گويد اگر برده اي را خفته ديدي

 

بيدارش مكن

 

شايد در حال ديدن خواب آزادي باشد .

 

اما من مي گويم  : اگر برده اي را خفته ديدي

 

بيدارش كن و به او آزادي بگو!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط A در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385  |
 برتري...

 

 

به نام دوست

 

 

 نادان به فكر خويش است و غافل از ديگري

 

 و دانا به فكر ديگري و غافل از خويش

 

به خويش بنگر كه كدامين باشي...

 

 

حكايت دو صدف

 

 

صدفي به همسايه اش گفت : ‌درونم درد جانكاهي را احساس مي كنم.

 

 دردي كه مرا سخت به عذاب آورده است. همسايه با لحني تكبر آميز

 

گفت :‌ خدا را شكر كه من هيچ دردي درونم ندارم و بسيار سر حالم.

 

 يك خرچنگ دريايي كه از نزدي آن دو مي گذشت و صحبت دو صدف را

 

مي شنيد ، نزديك آمد و به صدفي كه احساس شادماني و سلامتي

 

داشت گفت : آري تو سالم و سرحالي و هيچ دردي نداري ولي بدان

 

 اين دردي كه همسايه ات مي كشد به خاطر مرواريد درشت و درخشان

 

 و زيبايي است كه در درون خود مي پروراند.

 

 

مردم وانمود مي كنند كه دانايي و بينش بزرگي دارند.

 

اما اين خيالشان هماره دروغ مي ماند

 

زيرا يگانه مهارت آنان، تقليد كردن است.

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط A در یکشنبه یکم مرداد 1385  |
 مادر

 

 

هوالطيف

 

 

ماااااادر !!!

 

 

 

سرچشمه ات را درياب كه او تو را يابيد

 

 آنگاه كه در پي خود روان بود . . .

 

 

 

هميشه در ذهنم اين سوال تداعي بود كه خورشيد با طلوعش پيام آور

 

روشنايي ست يا روشنايي پيام آور خورشيد.

 

 

آنگاه كه وجودم را به عالم معنا سوق دادم خود را به مسيري يافتم كه

 

سر چشمه ام از آن جوشيده. چون نيك نگريستم سرچشمة خود را را دامنة

 

 كوهي استوار يافتم. مسرور و شادان بر گشتم. زيرا جوابم را يافته بودم.

 

آن كوه با آن دامنة وسيعش و جودي بود كه وجودم و وجود چشمه ام

 

 از بودن او مي جوشيد.

 

 

پس روشنايي در گرو همان خورشيدي ست كه با آمدنش غروب را

 

به طلوعي زيبا بدل خواهد كرد . . .

 

 

مادر اي دامنه سرچشمه ام ، اي وجودي كه وجودم بسته وجود توست،

 

اي خورشيدي كه حركت و روشني من بسته به توست،

 

چگونه بگويم دوستت دارم كه نگفته چيزي جز اين ندارم . . .

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط A در سه شنبه سیزدهم تیر 1385  |
 در حسرت جبران . . .

 

 

به نام نامي دوست

 

 

الهی . . .

 

 

  تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد ، آن را که دل به سوی

 

 خداوند کعبه ندارد .

 

الهی ؛ خوشا آنانکه در جوانی شکستند که پیری خود شکستگی است .

 

الهی ؛ تو پاک آفریدی و ما آلوده کردیم .

 

الهی ؛ پیشانی بر خاک نهادن چه آسان است ،

 

 دل از خاک برداشتن دشوار است .

 

الهی ؛ آن را که عشق نیست ارزش چیست ؟

 

 

 

داشتم به اين فكر مي كردم كه ما آدما داريم عمرمونو در جهت

 

 خوش بودن صرف مي كنيم. يعني يه چيز بزرگ را فداي يك چيز كوچولو

 

 مي كنيم واز اين هم شاديم كه خوشي به دست آورديم.

 

درست مثل آن ابلهي كه در شب براي يافتن پول خورد گم شده اش

 

 كاغذي را آتش مي زنه تا كه آن را پيدا مي كنه. و وقتي پيداش كرد

 

 خيلي خوشحال ميشه. اما صبح مي فهمه كه اسكناس هزاريش بوده.

 

انسانها معمولا وقتي مي فهمند چيزي را از دست داده اند

 

كه راهي براي به دست آوردن نيست.

 

انسانها در غفلت ارزشهاشون را از دست مي دهند.

 

غفلتي كه عمرشون را صرفش مي كنند. چيزي كه فقط يك بار

 

 به هر كسي داده ميشه.

 

و بيدار شدن چه سخت است و دشوار . . .

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط A در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385  |
 بارقه اميد (1)

 

 

 

 

 

تقدیم به آنان كه بي نشان اما پر از وجودند

 

 

 

مقايسة انسانيت و عشق

 

 

 

همت بلند دار ، كه مردان روزگار        از همت بلند به جايي رسيده اند

 

 

 

عشق و انسانيت دو مبحث جدا گانه هستند كه ، اگر اين دو زبان يكديگر

 

 را مي فهميدند، آن موقع صداي خدا به گوش مي رسيد.

 

 

گاهي انسانيت عشق را مغلوب كرده و گاهي عشق انسانيت را .

 

 

عشق وادي است كه در آن يك كسب وجود دارد : معشوق . . .

 

و معشوق هدفي كه به خاطر آن عشق به وجود آمده.

 

 

      در عشق سه كس هستند : 1. عاشق       2. عشق       3. معشوق.

 

      در انسانيت دو كس هستند : 1. عشق     2. معشوق.

 

 

 

در عشق هدف رسيدن به معشوقه است ، اما در انسانيت هدف،

 

 خدمت به معشوقه است نه رسيدن به او.

 

 

 

در عشق حاضري بسوزي و به بهشت بروي ، اما در انسانيت حاضري بسوزي

 

  تا ديگران به بهشت بروند.

 

 

در عشق حركت مي كني، چون معشوقه گفت، در انسانيت حركت مي كني،

 

 قبل از اينكه معشوقه بگويد.

 

 

در عشق معشوقه مي گويد فدا شو، فدا مي شوي، در انسانيت معشوقه

 

نگفته، فدا مي شوي .

 

 

 

در عشق معشوقه مي گويد بيا. تو مي روي ، اما در انسانيت، معشوق

 

   مي گويد بيا ، تو ديگران را نشانش مي دهي.

 

 

 

در عشق بهشت ، فقط از آن توست ، اما در انسانيت ، بهشت تو،

 

 در سعادت ديگران است.

 

 

 

در عشق معشوقه مي گويد بس است، تو مي ايستي، در انسانيت،

 

 معشوق مي گويد بس است ، ‌اما خيلي وقت است كه رفتي . . .

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط A در جمعه نوزدهم خرداد 1385  |
 آشیان سیمرغ

 

 

 

بسم رب المعشوق

 

 

 من آسمان و پرواز را دوست دارم ،

 

اگر روزي آنقدر وابسته ي زمين شدم كه پرواز را فراموش

 

كردم ، آن روز ، روز سقوط من خواهد بود . . .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط A در سه شنبه دوم خرداد 1385  |
 غفلت . . .

 

 

به نام يار آنكه مرا به خويش مي خواند

 

 

 

فرصت جبران؟؟؟ 

 

 

 

کودک به خدا گفت با من حرف بزن .

 

مرغ دريايی آواز خواند ، کودک نشنيد .

 

پس کودک گفت : خدايا با من حرف بزن .

 

رعد در آسمان پيچيد، اما کودک گوش نداد .

 

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا ، خدايا بگذار ببينمت .

 

ستاره ای درخشيد، ولی کودک توجهی نکرد .

 

کودک فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده .

 

و يک زندگی متولد شد . اما کودک متوجه نشد .

 

کودک با نااميدی گريست .

 

 خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايی .

 

خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد ولی،

 

 کودک پروانه را کنار زد و رفت . . .

  

................................

 

|+| نوشته شده توسط A در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385  |
 تاريكي

 

هوالمقصود

 

 

تقديم به آنان كه بي نشان اما پر از وجودند...

 

 

 

اما جاودانگی ازلی و ابدی در آن بذری است که او می کارد ،

 

پرورش می دهد و از ثمرش آفرینش را بهره مند می کند .

 

 

باز تکرار می کنيم کلام آن یکتای ازلی را :

بگذاريد اين کلام در قلبهايمان نقش بندد :

 هيچ چيز حقيقی نيست مگر خدا

 هيچ چيز اهميت ندارد مگر عشق به خدا.

 

 

اين جهان تاريک است و آن جهان تاريک است ؛ تنها تفاوت در اين

 است که در اين جهان خيال می‌کنيم تاريکی را می‌بينيم ، اما در آن

جهان چشمی برای اين خيال هم نداريم.

  

 زندگی  

  

تاريکی، روشن‌ترين تجربة زندگی است ؛

آنجاست که برای ديدن خود هيچ نيازی به وهم و گمان نداريم

 و برای عريان شدن از سياهی چشم ديگران پروا نمی‌کنيم .

کسی که از تاريکی می‌ترسد ،

بیهوده در خيال روشنی می‌آويزد و با آشکارشدن در پرده‌ی ديده‌گانِ 

ديگران خويش را می‌بازد. ولی ناسازه‌ی زندگی اين است :

ژرف‌ترين تاريکی‌ها در نهفت دوست داشتن کسی است.

از اين روست که عشق ، 

پوشيده‌ترين سمت تاريک جان ماست . . .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط A در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385  |
 محمد شمع جمع آفرينش

 

 

 

 

به نام هر آنچه شميمي از اوست

 

 

 

 

تقديم به خالق عشق بر خلقت هستي

 

 ميلاد بزرگترين تجلي يافته ي انسانيت

 

 

مبارك

 

 

و خدای آفرید ...

 

آنگاه که عشق را جز به خویش راهی به جایی نبُرد ،

 

 و عدم تنها وجودی بعد از خدای بود که هستی را ،

 

  در احاطۀ خویش به وسعت همۀ آنچه که نیست،

 

                                                    به اختیار داشت .

 

             پس عشق خروشی گرفت .

 

                              وجود را می پویید .

 

                   گر خدای عاشق است معشوق کو ؟!

 

                 و گر معشوقه است نالۀ عشاق کجاست ؟! ...

 

 

 و خدای را بهر عشق نگریستن آغاز کرد ،

 

                        آغازی از آن رو که گر عاشقم،

 

                                       خلقت عشق را به معشوقی بناست ،

 

 

و چون جلوۀ معشوق کنم ،

 

خویش را عاشقی از بهر چنین عشق کو ...

 

 

 در تپش افتاد عدم بهر عشق  

 

                         تا کند آن را نشان ،

 

                          آنکه تمنای عشق